اين چند روز تعطيلات عيد آخر هفته با اينكه فرصت خوبي بود برا درس خواندن ولي فكر شنا داخل رودخونه دز اونم بعد از مدتها باعث شد تا بيخيال اهواز بشيم و بريم دزفول تا هم در كنار خانواده باشيم و هم شنا كرده باشيم درمورد دزفول هم كه بگم اين شهر بعد از اهواز دومين شهر پر جمعيت خوزستانه و گذر دومين رودخانه پر آب كشور به نام دز از مركز اين شهر و زمينهاي حاصل خيز باعث شده تا اين شهر علاوه بر اينكه يكي از بزرگترين قطبهاي كشاورزي ايران باشه جاذبه هاي طبيعي بسيار زيادي رو هم در خودش جا بده تا بسياري از خوزستانيها ترجيح بدن تا آخر هفته رو در دزفول ودر كنار رودخانه دز سپري كنند

نهايتا" تصميم گرفتم به همراه دوستم كه او هم از ماهشهر به دزفول اومده بود تا آخر هفته كنار خانوادش باشه به كنار آب رفتيم و با توجه به شلوغي بيش از حد تفريحگاههاي ساحلي دزفول تصميم گرفتيم به منطقه بكر وهميشه خلوت رودبند بريم در ميان راه با هم خاطراتي رو مرور ميكرديم كه پدرم مجبور ميشد براي اينكه ظهر ها به رودخونه نرم(چون امكان غرق شدن وجود داره) در خونه رو قفل كنه و منم مجبود میشدم از رو پشت بوم خونه دوستم که دیوار به دیوار ما بود برم
بعد هم كه دعواهای بعد از شنا رو به جون میخریدم
منطقه رودبند كه ما علاقه خاصي به اون داريم و كمتر كسي به اونجا برا شنا علاقه داره يه منطقه اي هستکه در کنار یک قبرستان قدیمی واقع شده كه آب در اونجا بسیار عمیق هست و خیلی آروم حركت ميكنه تا جايي كه صداي حركت آب اصلا" شنيده نميشه كه البته داخل داستانهاي قديم اين شهر ميگن كه زماني آب در اين منطقه بسيار سرعت داشته مثل مناطق ديگه رودخونه وبه دستور يك امامزاده كه الانم مقبره اون در اون منطقه و در كنار آب هست و نام این منطقه از این امام زاده گرفته شده آب آرام و بي صدا ميشه به هر حال در اين منطقه ما تلافي دو ماه شنا نكردن رو در آورديم
و دم دماي غروب بود كه با دوستم امير رو يه تخته سنگ بزرگ كه داخل عمق 4 متری آب بود و مقداري از اون از آب زده بود بيرون نشستيم و خاطرات دوران نوجواني كه ميومديم اينجا رو مرور میکردیم امير علاقه زيادی به رشته مكانيك و من به رشته برق علاقه داشتم و تقريبا" دست تقدير ما رو در مسير اهدافي كه اون موقع داشتيم قرار داده بود والان امير مهندس مكانيك و من مهندس برق هستم
امير از من خواست تا نيم ساعتي رو كاري به كارش نداشته باشم تا نوعي ورزش ذهني رو با تمركز درون آب انجام بده منم كه حوصله سر به سر گذاشتنش رو نداشتم اونو ولش كردم به حال خودش با صحبت نكردن اميرسكوت عجيبي اونجا حاكم شده بود و حركت بي صداي آب ضلال و خنك دز باعث شده بود تا كوچكترين صداي پرنده اي هم شنيده بشه در اين بین صداي ضعيفي از بلندگوي امام زاده رودبند شنيده ميشد كه احتمالا" مراسم فاتحه خوني در اونجا بود و قاري داشت سوره الرحمن راميخواند ومرتب آيه با معني (كدامين نعمتهاي خدايتان را انكار ميكنيد) دراون تكرار ميشد و با عث شد تا منم برا مدتي به يه دنياي ديگه سير كنم و با خودم فكر كردم كه من چقدر به وظايف انساني خودم تو اين دنيا عمل كردم و چرا اينقدر نسبت به اون چيزايي كه بهشون اعتقاد دارم سست شدم و از اونها فاصله گرفتم و در ذهنم به دنبال اين چرا ميگشتم ولي وقتي به تفاوت ميان انسانها نگاه ميكردم ميشه فهميد تفاوت ميان انسانها در ميزان وجود باور و اعتقاد درون اونهاست اين اعتقاد و باور ميتونه اونقدر قوي شده باشه تا يكي مثل هيتلر ويا گاندي بسازه به هر حال ضعف ما در ميزان باوري هست كه داريم پس بايد اين باور روقوي كرد البته قبلش باید سعی کنیم بهترین باور رو بسازیم
وقتي به خونه برگشتيم با يه صحنه تكراري مواجه شديم كه كلي خنديديم
باز هم مثل هميشه مادر امير نگران از دير كردن پسرش رفته بود در خونه ما و مادر من كه اصلا" خبر نداشت(آخه به عادت همیشه جیم زده بودم) رو متوجه كرده بود و هردو دم در منتظر اومدن ما بودند و.......
ضيافت گرسنگي!
ضيافت بر سفرهاي تهي از بانگ نوشانوش، خالي از خوردن.
و ميزبان خدا، با او كه خوان نعمت بيدريغش همه جا كشيده.
و ...
مهمان من و تو!
يك ماه چشم و لب فرو بستن، نخواستن، نديدن، نشنيدن.
آماده براي شنيدني ديگر، نوشيدني ديگر و ديدني كه چشمهاي عادي و مادي از آن محرومند.
آماده براي شنيدن وحي، پيامبر گونهشدن، مداحي روح القدس را نوشيدن و نيوشيدن؛
تنزل الملائكته و الروح...
زير بارش متواتر و ممتد وحي، در فرود مستمر ملائك، به «سلام» رسيدن، درك مطلع فجر كه سلامٌ هي حتي مطلع الفجر.
ماه شگفتي است. ماه شستن پلكها از خواب براي ادراك لذت شيرين خلوت شبانگاه، ماه صيام و قيام و سلام، ماه هدايت و بينات و فرقان، هدي للناس و بينات و من الهدي و الفرقان.
به ضيافت كدهاي ميآييم كه رسم مهماني از «نان» گرفتن و بر «جان» افزودن است.
دهان بستن و چشم گشودن است، زنگار از زندگي زدودن است.
به ضيافت كدهاي ميآييم كه شرط ورود تقواست و شرط خروج نيز!
و مگر خداي رمضان، شهر رمضان را «لعلكم تتقون» نخوانده است؟!
بر سر در اين شهر نوشتهاند: پاكي، شرط ورود است.
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
-------------------
شبهاي اشك و زمزمه رسيده است؛ شبهايي كه نفسها بوي بهشت مي گيرند، چشمها بهشت را رصد ميكنند. لبها به بوسهي نام دوست متبرك مي شوند.
و روزها همه پرستش و نيايش و رويش، شب و روز بوسيدن نام محبوب، بوسيدن لبهاي خدا!
در اين ماه، انفاس، تسبيح است، حتي خواب نيز عبادت! خوابي براي بيداري، خوابي براي نخوابيدن.
ماه مبارك خداست. در دوزخ بسته ميشود و بهشت آغوش ميگشايد.
آيا ما به خاموش كردن شعلههاي دوزخ در خويش مي انديشيم!
فرصت عزيزي است تا گناه از ساحت قلبهايمان رمان و گريزان شود،
و خدا به ضيافتكده قلبهايمان مهمان.
پس رمضان، جشن حضور خداست در قلبها.
به خدا خوش آمد بگوييد.
دکتر محمد رضا سنگری
در تقويم، چهارم خرداد روز «مقاومت و بيداري» درج شده است؛ نامي كه به دليل انتخاب شدن دزفول به عنوان «شهر نمونه» در سال 1366 به آن نامگذاري شده است. اينكه در هيچ تقويمي، نامي از دزفول برده نشده است، به كنار؛ حتما دليل خوش بينانه آن اين بوده است كه همه شهرها نمونه اند و مردم همه شهرها كشور مقاوم و نستوه بودند و هستند و انشاءالله خواهند بود؛ البته انصافا دليل درستي است.با اين حال، لوح زرين وزارت كشور به دزفول اهدا شد؛ لوحي كه امروز در موزه دفاع مقدس دزفول به عنوان سندي بر مظلوميت اين شهر ـ كه در برابر موشك هاي دشمن سر خم نكرد ـ نگهداري مي شود. اين لوح به مردمي اهدا شد كه همواره در جنگ تحميلي فرزندانشان در جبهه هاي جنگ به نبرد مشغول بودند و خودشان بمباران ها و موشكباران هاي دشمن را تحمل مي كردند.
براستي به مردمي كه اين گونه اهل مبارزه اند و ايثار و گذشت، قوت هر روزه آنان است، چگونه مي شود خدمت كرد؟
امام خميني (ره) در همان روزهاي موشك باران فرمودند: دزفولي ها دين خود را به اسلام ادا كردند. جناب آقاي احمدي نژاد هم در سفري به اين شهر، لقب «پايتخت مقاومت و پايداري» به آنجا دادند؛ اما آيا اين گونه خطاب شدن ـ كه البته خودش موجب عزت و افتخار است ـ كافي است؟!
از همان سال 1366 تا به امروز، در كجاي قوانين و بودجه هاي سالانه كشور براي اين شهر بودجه جداگانه يا امتياز وپژه ه اي در نظر گرفته شده است؟
به دزفولي كه لوح زرين مقاومت و پايداري از سوي وزارت كشور وقت، اهدا شده با شهري كه هيچ گاه بر سر مردمش بمب و موشكي فرود نيامده و مردمش طعم تلخ زير آوار ماندن و دم نزدن را نچشيده، چه تفاوتي دارند؟
خطاب اين سخنان، همه دولت ها از سال 1366 تا به امروز است؛ چرا نبايد قدر مردم مظلومي را كه جز براي سرفرازي كشورشان تلاش نمي كنند و دم نمي زنند، دانست؟
اين میان، كوتاهي از سوي هر كدام از مسئولان استاني و كشوري كه باشد، نابخشودني است و بايد در روز حساب، پاسخ تك تك شهدا و مردم نجيب اين شهر را بدهند.
مگر مي شود، هر سال در چنين روزي (اگر يادي شود، چون معمولا چهارم خرداد در سايه سوم خرداد روز فتح خرمشهر فراموش مي شود) از اين مردم تمجيد كرد، ولی به فكر مشكل بيكاري جوانان و فقر كمبودهاي مادي و معنوي اين شهر نبود؟
غير از مردم خوزستان، چه كسي مي تواند درك كند گرماي 50 درجه به همراه خاكي كه از هوا مي بارد و شرجي هاي نفس گير يعني چه؟ چرا نبايد مشكل آلودگي خاك كه هزاران بيماري لاعلاج با خودش دارد، برطرف شود؟
چه كسي مي تواند درك كند، وقتي مقدار آلودگي خاك چهل تا پنجاه برابر حد مجاز باشد، يعني چه؟
روزگاري اين شهر هشت سال در برابر همه نوع گلوله دشمن سر خم نكرد و هزاران شهيد و جانباز تقديم اسلام و ميهنش كرد؛ اما امروز بيش از هشت سال است كه بر سر مردم اين شهر و همه خوزستان خاك مي بارد و مردم به بيماري هاي گوناگون دچار مي شوند و آب از آب تكان نمي خورد!
حتما بايد خاك مشكل تهران باشد كه برايش چاره اي انديشيد؟
پيشنهاد مي كنم، القاب «شهر نمونه» و «پايتخت مقاومت و پايداري» را از روي شهرم برداريد تا وقتي اعتراضي بشود، آن را بر سرمان نكوبند كه شما كه مقاوميد؛ يا به داد مردم مومن، نجيب، زحمتكش برسيد.
با اين حال، باور كنيد اين مردم شهيد داده آنقدر صبور و بزرگوارند كه حتي اگر همچنان بي خيال آنها باشيد، صداي كسي بلند نمي شود و همچنان مقاوم و استوار پاي ارزش هاي انقلاب و خون هايي كه داده اند، خواهند ماند.
شب و ظلمت هول و حراميان و ما مسافران سرگردان راه ناشناس، اي چراغ ظلمت سوز، اي مصباحالهداي فريادگراني كه روزنه اي از شب به روز ميجويند. به نام تو كه ميرسيم، همه درياها رام ميشوند، همه طوفانها آرام، به تو كه ميرسيم يأسها ميشكند و هزاران جبرئيل در ما زمزمه ميكنند: «لا تقنطوا من رحمة الله»
در نام تو و كربلاي تو چه رازي است كه در جان و جهان هركه بگذرد با خويش ميخواند: «يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون»
تو در كجا نيستي؟ كجا كربلا نيست؟ كدام خاك، رشك، بر زمين ارغواني و آسماني تو نميبرد؟ كدام اشك، بي تو حرمت و اعتبار مييابد؟ اي نامت اعتبار زمين، اي سوگت آبروي اشك، يا حسين!
دست بر سرهايمان بگذار، اي سر سرگردان بر نيزه، اي سر تنها! اي تنها سر كه خدا دست بر آن نهاده است؛ «فوضع الله يده علي رأس الحسين»
اي همه پيامبر، اي پيامبر، همه تو. اي وارث آدم، اي لنگرگاه نوح، عصاي دست موسي، روح عيسي، جان محمد!
طور تويي، جبل النور تويي، حرا و سينا تويي، غدير و كربلا تويي، تنها تويي و هيچ كس مثل تو نيست.
هيچ روزي روز تو نيست و هيچ شبي شب عاشورايت.
تو را چه كس نستوده است؟ كدام لب تو را نسروده است؟ پيامبرت گفت: حسين از من و من از حسينم و فرزندت سيدالساجدين تنها در وصف كربلاي تو گفت: در آستانه رستاخيز، آنگاه كه زلزله اي هولناك، زمين را در هم ميكوبد و لرزشي غريب هفت بند خاك را از هم ميگسلد، كربلا اين خاك بركتخيز، با همان صافي و صفا و گستردگي بالا ميرود و از زيباترين و دلپذيرترين باغهاي بهشت ميگردد و چنان نگين در ميان بوستانهاي بهشتي ميدرخشد. آن سان كه درخشندگياش چشم بهشتيان را خيره ميكند و همانگاه شادمانه فرياد ميزند: هان! منم سرزمين مقدس خدا! منم خاك پاك و بي همتايي كه پيكر آفتابي سالار شهيدان و سيد جوانان بهشت را در آغوش داشتم.
يا حسين! آسمانيان مشتاق تر از زمينيان تو را ميجويند و نام تو را ميگويند. ميگويند حوريان در بازگشت فرشتگان از زمين به تمنّا گرد ميآيند تا تربت تو را به رسم هديه دريافت كنند.
شگفتا تو در كنار پيامبر بودي ، امّا هر فرشتهاي به ديدار پيامبر ميآمد تربت تو را همراه داشت. به سرور و غرور تربت تو را به پيامبر نشان ميداد يعني من هم دوستدار و شيفتهي حسين توأم.
و چرا فرشتگان به تو نبالند كه شكسته باليشان را مرهمي و همهي حقايق عالم بالا را محرم.
بي تو نشان از آسمان نبود. كسي نشان آسماني نميداد. هيچ كس به گلگشت ستاره و ماه و خورشيد نميرفت و هيچ كس سراغ روشني و چراغ نميگرفت. تو آنقدر بزرگي كه حتي دشمنت ستود!
شوم ترينهايي كه با انگشتان حقير، آهنگ خاموشي خورشيد داشتند، تاريك دلاني كه تاب آفتاب نداشتند شكوه و عظمت تو را توان انكار نداشتند.
مگر شمر نگفت: انه كفوً كبير. او هماورد بي همتايي است كه اگر به دستش كشته شوم افتخار است و عار نيست و مگر همو در لحظهي ورود به قتلگاه چشم فرو نبست تا روشناي نگاه تو از كشتنش باز ندارد؟ و در توصيف آرامش و درخشش چهرهات گفت: «شغلتني نورُ وجهه عن التفكر في قتله»
در آن هنگامه خون و غبار ، روشني چهره حسين، مرا از كشتنش باز ميداشت.
يا حسين، ما تشنهكام جرعهاي از نگاه تواييم. شوريدگان و شيفتگان عنايت و هدايت تو.
جان ما را به جامي بنواز. دلهايمان را به نوازش تبسمي روشن كن و دست زندگيمان را در دستهاي كريمانهي عاشورايت بگذار تا عاشورايي زندگي كنيم و عاشورايي بميريم.
دکتر محمد رضا سنگری
افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد
او را بي آبی معرفي كردند.(شریعتی)
در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم
زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه
زيست. (شریعتی)
آنانکه رفتند کاري حسيني کردند...
آنانکه ماندند بايد کاري زينبي کنند..
وگرنه...يزيديند (شریعتی)
حسين(ع) بزرگترين شكست خورده پيروز تاريخ بشر
است. (شریعتی)
نفس راحتی کشیدم که «قیصر»، او را به همه معرفی کرد. پس من هم با خیال راحت میگویم: شما را به خواندن سخنان صمیمی و البته بغضآلود معلم دوره دبیرستان «قیصر» عزیز، آقای «سیدهبتا... کاظمینی» دعوت میکنم.
«قيصر» ستاره درخشان دبيرستان
از سال تحصیلی 1353، نظام جدید آموزشی شروع شد؛ یعنی آموزش به سه بخش ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان تقسیم میشد. پانزده کلاس از دوره راهنمایی به دبیرستان آمده بودند که از این کلاسها، دو کلاس را به عنوان بهترین شاگردان با معدلهای بالا انتخاب کرده بودند که چهل دانشآموز در رشته تجربی و چهل دانشآموز در رشته ریاضی تحصیل میکردند و «قیصر»، از بچههای رشته ریاضی بود.
این هشتاد دانشآموز به راستی هشتاد ستاره بودند چراکه در سال آخر دبیرستان، همه آنها به جز دو نفر ـ آن هم به علت خاص ـ در کنکور دانشگاه آن زمان یعنی سال 57 در رشتههای بالایی مانند پزشکی و دامپزشکی و مهندسی قبول شدند اما «قیصر» درخشانترین این ستارگان بود.

سید هبت الله کاظمینی (معلم ادبیات دبیرستان مرحوم امین پور در روز تشییع)
آنها غیر از کتاب ادبیات فارسی، کتابی با عنوان آیین نگارش داشتند که حدود سیصد صفحه بود. بچهها به آن کتاب بسیار علاقهمند بودند و با رعایت معیارهای آن، انشاهای بسیار خوبی مینوشتند که گاهی به سی یا چهل صفحه هم میرسیدند و من همیشه آنها را به نوشتن تشویق میکردم.
از آن بچهها به دکتر «نوروزی» ـ که اکنون روانپزشک ماهری است ـ میتوانم اشاره کنم که انشاهای بسیار بلندی مینوشت و یا آقای مهندس «کریم ملکی» ـ که از خوشنویسان بنام ایران است ـ که انشاهایش را با خط بسیار زیبا و استادانه مینوشت.
«قیصر» به دلیل اینکه تولد او در نیمه دوم سال بود، از بقیه بزرگتر بود و این اختلاف سن، یک مسئولیتپذیری خاصی به او بخشيده بود که مانند یک برادر بزرگتر یا پدری مهربان با بچه هاي ديگر برخورد میکرد و همه را زیر بال و پر خود میگرفت. «قیصر» در بین آن همه دانشآموز، تلاش و اصرار داشت که هیچکس نسبت به دیگری نامهربان نباشد. او همه را دوست داشت و تلاش میکرد که دلها را به هم نزدیک کند و نگذارد کینه در بین بچهها ایجاد شود.
من و آن دانشآموزان عادت داشتيم که در روزهای جمعه - بدون اطلاع مسئولان مدرسه - به باغ یا محلی برای تفریح و اردو میرفتیم. در آنجا «قیصر» با تواضع خاصی مانند یک برادر مهربان کارها را انجام میداد و بین همه غذا تقسیم میکرد و یا در کلاس و مدرسه همواره به بقیه کمک میکرد. در اجرای نمایشنامههای آن زمان همیشه تأکید داشت که نقش بزرگترین شخصیت را ایفا کند مثلا دوست داشت که در نمایش کوروش کبیر، نقش کوروش را داشته باشد و این از همت بالای او حکایت میکرد.
كاريكاتوري براي معلم
در چند سالی که من در دو سال قبل از انقلاب به علل سیاسی از تدریس محروم بودم و در فضای آموزشی نبودم وقتی مشکل من رفع شد، به من اجازه تدریس ندادند و معاونت دبیرستان را به من محول كردند. یک هفته از معاونت من گذشته بود که روزی «قیصر» پاکت نامهای به من داد و از من خواهش کرد آن را به منزل ببرم و باز کنم.
وقتی در منزل آن را باز کردم، دیدم کاریکاتوری از من کشیده كه دست و پاهایم را به میز و قلم بسته است بدين معنی که مرا در مقام معاونت، زندانی کردهاند و نمیگذارند که با بچهها ارتباط داشته باشم. فردا که به دبیرستان آمدم، به او گفتم که من در معاونت بیشتر میتوانم با شما باشم. چرا این کاریکاتور را کشیدی؟ گفت: همین است و بس. گفتم: چشم. به زودی موضوع منتفی شد و من دوباره تدریس را شروع کردم و با آنها کلاس گرفتم.
قيصر! شعر امروزت را بخوان!
سال 1355 قیصر و آن هشتاد نفر، کلاس دوم دبیرستان بودند که روزی آمد و از من اجازه خواست که شعری بخواند. شعر را که خواند، پرسیدم: این شعر از چه کسی بود؟ گفت: از خودم بود. با تعجب پرسیدم: واقعا از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. شاید بتوانم با جرأت بگویم این اولین سروده جدی «قیصر» بود. همان لحظه در برابر تمام شاگردان کلاس او را تشویق کردم و گفتم هرچه میتوانی بیشتر مطالعه کن و شعر بنویس. از آن پس در تمام ساعتهایی که وارد کلاس میشدم نخست از «قیصر» میخواستم که: «قیصر»! بیا و شعر جدیدت را بخوان.
همه بچههای کلاس هم عادت کرده بودند که کلاس من باید با شعری از «قیصر» آغاز شود و او با شعرهای خود طراوت و صفای دیگری به کلاس میداد و من از همان زمان به او امیدوار بودم. بارها به او گفتم که: شعر بخوان. مطالعه کن. هم دیوانهای شعر گذشتگان و هم اشعار معاصر را و هیچوقت از نوشتن و سرودن جدا مشو.

آقای کاظمینی به همراه دوتن از همکلاسی های دبیرستانی مرحوم امین پور
روزها از پي هم مي آمدند و میرفتند و هر کلاس من با شعری جدید از «قیصر» آغاز میشد. شعرهایی برخاسته از عقاید مذهبی او با زبانی که کمکم داشت شکل میگرفت.
يكسال بعد يعني در سال 1356 قيصر آمد و به من که بر سکوی محوطه دبیرستان ایستاده بودم، گفت: میخواهم برایتان شعری بخوانم. اجازه میدهید؟ با شوق گفتم: بفرما. شعرش را خواند و من با حیرت و شگفتی گوش میکردم. شعر که تمام شد، پرسیدم: این از خودت بود؟ پاسخ داد: بله. دستی به شانهاش زدم و گفتم: «قیصر»! حالا شدی یک شاعر نوپرداز نوجوان. از آن پس شعر را با جدیت بیشتر ادامه داد تا شد «قیصر شعر ایران».
نقاشي هايي زيبا با دست چپ!
«قیصر» در دوران تحصیل خود، در کنار آنكه دانشآموزی زرنگ و درسخوان بود، هنرمند خوبی هم بود به خصوص در رشته خط و نقاشی. نقاشیهایش را بسیار زیبا میکشید آن هم با دست چپ. «قیصر» در نقاشی ویژگی خاصی داشت و آن این بود که در هنگام نقاشی، نگاه کلی و چند ثانیهای به سوژه مثلا عکس و یا چهره شخص میکرد و شروع میکرد با دست چپ نقاشی کردن و چه نقاشیهای زیبایی میکشید. به خوبی به یاد دارم یک روز عکس کوچکی از یکی از دوستان همکلاسیاش را به او دادند و گفتند این را نقاشی کن. او یک نگاه به عکس کرد و به اندازه 4*3 روی کاغذ شروع کرد به نقاشی کردن و در عرض چند دقیقه آن را نقاشی کرد. آن شخص، آن نقاشی را برید و به اداره ثبت احوال برد و آنها متوجه نشدند که نقاشی است. به همین دلیل آن را به جای عکس 4*3 قبول کردند و به صفحه اول شناسنامه او الصاق کردند! یا به خوبی یاد دارم که او آنقدر در نقاشی پیشرفت کرده بود که وقتی امتحان و یا مسابقه نقاشی در دبیرستان برگزار میشد او که دانشآموز بود و امتحان و مسابقه میداد مسئولان دبیرستان او را رئیس هیأت داوران میکردند!

هرگز فراموش نمیکنم که در اوایل جنگ تحمیلی، دو برادر از یک خانواده که در همسایگی منزل «قیصر» بودند، به شهادت رسیدند و او چهره آنها را نقاشی کرد آن هم به طور هم زمان! با دو دست بر روی دو بوم نقاشی تصویر آنها را کشید و چه زیبا و شگفتانگیز بودند!
«قيصر»، دركنار جوانان انقلابي
در اوایل سال 1357 به همراه آقای دکتر «محمدرضا مخبر دزفولی» در رشته دامپزشکی در دانشگاه تهران پذیرفته شد که به درگیریهای انقلاب اسلامی انجامید. دانشگاه ها تعطیل شد و او به دزفول بازگشت و به همراه دوستانش در دزفول و شوشتر و گتوند در فعالیتهای انقلابی و پخش و تهیه اعلامیههای ضدرژیم، برگزاری تجمعات و اعتراضات، پیشتاز بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دوباره به تهران و دانشگاه برگشت که به انقلاب فرهنگی و تعطیلات دانشگاه برخورد کرد.
در سال 1358 و تسخیر سفارت آمریکا در ایران که عنوان «لانه جاسوسی» را گرفت، «قیصر» از دانشجویان مؤثر و فعال آن حماسه بزرگ بود که در آن موضوع، ضربه مهلکی به استکبار و آمریکا زده شد. «قیصر» در کنار دوستانش از جمله دکتر «نوروزی»، دکتر «فخرایی»، دکتر «پوررضاییان» و مهندس «مشکیزاده» از افرادی بود که در تهیه شعارها و اشعار و نیز اجرای برنامهها و صدور برخی از بیانیههای این جریان بسیار فعال بود و در کنار دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، آنجا را به محلی برای رسوایی آمریکا تبدیل کردند.
«قيصر»! فقط ادبيات فارسي بخوان
پس از باز شدن دانشگاهها، رشته خود را به جامعهشناسی تغییر داد و مدت سه چهار سالی جامعهشناسی خواند تا آنکه در سال 63 به ادبیات فارسي تغییر رشته داد. روزی او را رو بهروی دانشگاه تهران دیدم و گفتم: «قیصر» جان! تو فقط باید ادبیات فارسي بخوانی آن هم نه لیسانس یا فوق لیسانس بلکه باید تا درجه دکترا بروی و من منتظر روزی هستم که تو پایاننامه دکتری خود را برایم بفرستی. او همین کار را هم کرد و در کنار فعالیتهای انقلابی، سیاسی و اجتماعی خود، به تحصیل پرداخت. در آن سالها همچنان با هم در ارتباط بودیم تا پایاننامه دکترای ادبیات خود را برایم فرستاد و من بسیار خوشحال شدم و به او افتخار کردم.
در كنار رزمندگان
«قیصر» در میان آن تعداد دانشآموز واقعا موجب سربلندی من و تمام آن دانشآموزان بود و هنوز با افتخار از «قیصر» یاد میکنم چون در همه عرصههای اجتماعی چه انقلاب و چه جنگ تحمیلی، «قیصر»، پیشتاز و فعال بود مثلا در اوج جنگ، به همراه دوستان هنرمندش به جبههها میرفت و در سنگرها برای رزمندگان برنامه اجرا میکرد و به آنها روحیه میداد.
«قيصر»مان كم كم آب مي شود
«قیصر» را هرگاه میدیدم، در اوج درد و رنج و بیماریهایش چون میدانست من چقدر او را دوست دارم حال او را كه میپرسیدم میگفت حالم خوب است. پس از آن تصادف غمبار که پایش هم صدمه دید و کمی میلنگید وقتی با من راه میرفت سعی میکرد که درست راه برود تا من متوجه نشوم.
یکی از دوستانش به نام «بهمن ابراهیمی» میگفت: یک هفته قبل از پروازش به من گفت که این روزها منتظر یک فاجعه بزرگ هستم.

در فروردین سال 1384 که به دانشکده ادبیات رفتم تا او را ببینم دیدم در دفتر اساتید است و به کلاس نرفته است. پرسیدم: چرا به کلاس نمیروی؟ پاسخ داد: متأسفانه حالم خوب نیست و گیج میشوم و گویا مشکل خونی دارم مثلا همین دیروز که در منزل بودم و همسرم مقداری ماش به من داد تا آنها را پاک کنم، پرسیدم چرا ماشها این رنگ هستند، چرا سبز نیستند! نمیدانم شما که در برابرم نشستهاید همان کسی هستید که قبلا دیدهام یا نه. این عارضه منجر به دو بار عمل جراحی چشم در همان سال شد که در کنار مشکل کلیوی و دیالیز، این مشکل را هم داشت. اما «قیصر»، مناعت طبع ویژه و کمنظیری داشت و در برابر درخواست ما و دوستانش که: اگر مشکل مالی یا سفر به خارج از کشور برای درمان داری ما حاضریم کمک کنیم میگفت: نه من هیچ نیازی ندارم و از شما سپاسگزارم.
آن روز كه جلسه خواستگاري را ترك كرد!
«قیصر»، شاعری مذهبی اما روشنفکر بود و انتخاب همسرش که از خانوادهای متدین و مذهبی است، نشانه این علاقه و تعلق او به مذهب است. به خوبی به یاد دارم که پدر همسرش، حاجآقا «اشراقی» که روحانی است، میفرمود: در روز خواستگاری که به همراه خانواده به منزل ما آمده بود، همین که صدای اذان به گوشش رسید، «قیصر» اجازه خواست و جلسه خواستگاری را ترك كرد و رفت و نمازش را خواند و برگشت. وقتی برگشت، گفتم: ما افتخار میکنیم شما كه اینقدر مقید و مذهبی هستید داماد ما بشوید.
زندگي بدون «قيصر»، زيبا نيست
یکی از آثار مهربانیهای «قیصر» این است که همه او را با نام «قیصر» یعنی نام کوچک میشناختند و مینامیدند و مثلا در خانوادهام فرزندان خودم با نام «قیصر» راحت بودند. او در خانواده ما حضوري عجيب داشت و فرزندانم هر سال که نمایشگاه کتاب برگزار میشد به شوق دیدن «قیصر» با من به نمایشگاه میآمدند و از او کتاب يادگاري میگرفتند و او با حوصلهای آمیخته با مهربانی انها را امضا میکرد. فرزندان من پس از پرواز او در 8 آبان 86 دیگر حوصله رفتن به نمایشگاه ندارند و میگویند: نمیتوانیم به نمایشگاهی برویم که «قیصر» در آن نباشد.

«قیصر»، هیچگاه قابل فراموش شدن نیست و من هنوز پس از گذشت سه سال از خبر فوت او نمیتوانم این خبر را باور کنم و گاهی به خود میگویم: این خبر، دروغ است و قیصر زنده است چون «قیصر» سرا پا اخلاص و مهربانی و ادب و غیرت و معرفت و ایمان و عشق بود و اینها هیچ کدام نمیمیرد پس «قیصر» زنده است.
من و همه دوستان و همکلاسیهای او که اکنون هر کدام پست و مقام و کرسی دانشگاهی دارند و برخی از آنها در خارج از کشور هستند و هنوز با هم ارتباط داریم، وقتی با هم تماس میگیریم، شاهبیت سخنان ما این است که «قیصر» زنده است. اگرچه دلمان برای آنهمه مهر و محبت او تنگ شده است اما با یاد خاطرات زیبا و مخلصانه اوست که به خود آرامش میدهیم.
گفتگو وتصاویر از: «سید حبیب حبیب پور»
این روزها با پر رنگ شدن خبر دستگیری شرور ریگی توسط دوستان زحمتکش وزارت اطلاعات که به هر صورت که انجام شده باشد از الطاف خدا به مردم شریف ایران می باشد دامنه تبلیغات صدا وسیما در باره حضور میلیونی مردم در راه پیمایی 22 بهمن کاملا فروکش کرده است.
در این نوشته قصد من آن نیست در این باره سخنی که از قضا بسیاراست! گفته شود.آنچه باعث قلمی شدن این سطورشد اظهارات شگفت آور دوست وبرادرپاسدارسابق ونماینده کنونی مردم شریف تهران درمجلس شورای اسلامی ،سردار کوثری است که اخیرادر مصاحبه ای گفته است :
تعداد14 میلیون نفری که به مهندس موسوی رای داده اند به 4تا 5 هزارنفر تقلیل یافته است!!
این ادعا ی خنده آور و البته تأسف برانگیز مرا به یاد سر مقاله کیهان که در همان روز شهادت خواهر زاده مهندس موسوی که در آن مطالبی تقریبا به این مضمون آمده بود انداخت که مهندس موسوی با درک این مطلب که طرفداران او در جامعه بشدت ریزش کرده اند بناچار به پروژه کشته سازی !!روی آورده است و این بارمی خواهد با قربانی کردن خواهر زاده خود مظلوم نمایی کند! تا بیش از این در ورطه فراموشی نیفتد!
این مطلب را که از سردار کوثری که از زحمت کشیده های جنگ است و اجر خدماتش هم عند الله محفوظ، خواندم هم خیلی تعجب کردم وهم خیلی متأسف شدم .تأسف از آن جهت که بروبچه های جنگ تا آنجا که من می شناختم و می شناسم غالبا اهل انصاف در قول و عمل ودرست گویی بوده وهستند.
نادرستی این اظهارات آن هم از سوی یکی از نمایندگان مجلس تکان دهنده است .
درست مثل بعضی حقایق که تصورشان مترادف با تصدیقشان است مثل گفتن واژه برف و تصورسفیدی آن، شنیدن این اظهارات بی پایه برلبان هرشنونده لبخندی تلخ پدید می آورد.
اینجاهاست که آدم در می یابد چرا شیخ سخن، سعدی، بابی را در بوستان خود بنام اندر فوائد خاموشی آورده است!
راستش من هر چه فکر کرده ومی کنم هنوز نتوانسته ام بفهمم آقای کوثری این اکسیر تقلیل وتبدیل 14 میلیون طرفدار رابه 4تا5 هزار را ازقوطی کدام عطاری و برمبنای چه محاسبه وبر اساس چه معادله ای بدست آورده است! لطفی کنند و رهنمونی به امثال این کمترین بدهند تا بیش از این در ورطه گمراهی نمانند!
اینگونه حرف زدن حتی زیبنده یک شهروند عادی نیست چه رسد به نماینده مجلس آن هم از شهری مثل تهران و از برادری مثل سردار کوثری.
آنچه باعث اینگونه حرف زدن ونوشتن و.. توسط آقای کوثری و کسانی امثال بی مثل و مثال ! سر مقاله نویس کیهان و...می شود دلائل زیادی دارد که مجال پرداختن به همه آنهانیست.
در میان همه علل وعوامل اینگونه داوریها یک عامل بیشتراز دیگر عوامل خود رامی نمایاند:دست کم گرفتن هوش آحاد جامعه و سطح درک آنها که متأسفانه باید گفت بین این عامل وسطح درک صاحبان این گونه قضاوتها در مورد مردم و برداشتهایشان ازآنان رابطه مستقیمی وجود داشته ودارد.
بنا به تصور آقایان
1- تمامی کسانی که در راه پیمایی 22 بهمن شرکت کردندهمه از یک طیف وجناح بودند ودر بین آنها حتی یک منتقد ومعترض به فرآیند و نتیجه انتخابات وحوادث تلخ پس از آن وجود نداشته است!
2- کسانی که در راه پیمایی ها وتجمعات گذشته به طرفداری از موسوی به خیابانها می آمدند وبی شمار بودند، با مشاهده مردمی که در22بهمن به خیابان ها آمده بودند یا جرئت حضور نیافتند و یا با درک واقعیت ها! و یا روشن شدن بعضی حقایق! اینقدر از تعدادشان کم شده که می توان گفت روبه اضمحلال رفته اند!
حال باید دید آیا اینگونه برداشت و نگرش نسبت به رخداد22 بهمن و طرفداران موسوی درست است یانه.
حداقل برای کسانی که در روز 22بهمن حضور گسترده آن همه نیروهای امنیتی رادرجهت دفاع از امنیت راه پیمایی تهران دیده و از نزدیک شاهد حضور متر به متر نیروهای امنیتی،اطلاعاتی ، بسیج و. در خیابانها و..بوده اند این پرسش بی پاسخ مطرح است که:
با یک حساب سر انگشتی معلوم می شود اگرتعداد4تا 5 هزار نفر طرفدارموسوی ادعایی آقای کوثری را به کل شهرهای کشور تقسیم کنیم سهم تهران به 100 نفربیشتر نمیرسد. دراین صورت این سوال مهم مطرح می شود که پس برای چه و به چه منظور آقایان ،این همه با بسیج و بکارگیری نیروهای امنیتی کشور،آنان را در جهت مقابله با این تعداد مخالف انگشت شمار به زحمت انداخته و برای اولین بار به مراسم سالگرد باشکوه این انقلاب هنوز باشکوه ،وانشاءالله همیشه باشکوه ،اینگونه به شهرها چهره پلیسی بخشیدند؟
اگر تعداد مخالفین وضع موجود آنگونه که سردار کوثری می گوید اینقدرکم شده باشد که تعدادشان در سطح کشوربه 4تا5 هزار رسیده است چه نیازی به این همه حملات تبلیغی رسانه های مکتوب وصداوسیما به جنبش موسوم به سبز است؟
جناب کوثری چرا وچگونه از درک این مسأله غفلت کرده است که ما دراین مدت نه ماهه پس از انتخابات بیش از این تعداد در سطح کشور زندانی سیاسی معترض و منتقد و..داشته ایم برفرض که خانوده ها ودوستان وبستگان این افراد را نادیده بگیریم خود اینهاتعدادشان از این عده ادعایی ایشان بیشترنیست؟!
اشتباه محاسبات دوستان در این است که گمان می کنند هر کس در 22 بهمن به خیابان آمده لابد موافق سیاستهای موجود است ولذا هیچ اعتراضی به وضع کنونی و باز داشتها و روند محاکمات واعتراف گیریها و..نداشته و اگر قبلا داشته با حضور خود در راه پیمایی عملا نشان داده که معترض وضع موجودنیست!
به نکته جالبی اشاره کنم . هفته ای که گذشت در جایی! و در جلسه ای! و با حضور عده ای! کارشناس خبره درباره بررسی ابعاد مختلف راه پیمایی 22 بهمن دعوت شده بودم یکی از کارشناسان به نکته جالبی اشاره کرد وگفت آنچه در ابتدای سخنانم می خواهم به آن اشارتی داشته باشم این است که در فرمایشات تمام دوستان دو نکته دیده می شد: یکی آنکه همه در راه پیمایی 22 بهمن شرکت داشته اند و دوم آنکه تمام دوستان نسبت به وضع موجود کاملا معترض اند.
پس از این فرمایش یکی از اعضای جلسه گفت من با تمام اعضای خانواده ام در این راه پیمایی حضور داشتیم اما در جیب فرزندانم پارچه های سبز وجود داشت.
نادرستی این محاسبه نادرست از نادیده گرفتن طیفهای مختلف فکری شرکت کنندگان در راه پیمایی 22 بهمن که این روزها در تحلیل بعضیها دیده می شود روشن تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد.
دوستان بهتر است چشمها رابشویند وبهتر ببینند.برخلاف تصور بعضی مانند جناب کوثری، من مانندخیلی ها بر این باورم که ازتعداد طرفداران موسوی و منتقدان به نتیحه انتخابات کاسته نشده است .
آنها که در این روز بزرگ و پر حماسه ملت ایران حضوری چشمگیر داشته اند انقلاب را کما کان از آن خود و خود راصاحب آن دانسته و می دانند.
معترضین حاضر در این راه پیمایی ، خود را بخشی از جامعه ایران عزیزدانسته و می دانند ونه تنها به قول آقای کوثری، تحفه آمریکا نیستند بلکه همواره دل در گرو انقلاب امام داشته و دارند و از قضا انتقادشان نسبت به وضع موجود از همین اعتقاد راسخشان به انقلاب وآرمانهای امام و دغدغه حراست از آن سرچشمه گرفته و می گیرد.
آیا بجای اینگونه سست وسبک حرف زدن نباید در برابر این هوشمندی بخش وسیعی از مردم که در عین حال که نقدها واعتراضهایی جدی به حکومت وحاکمیت دارند باز برای اثبات وفاداری خود به انقلاب اینگونه به خیابانها می آیند وشعار استقلال آزادی و جمهوری اسلامی را سر می دهند به درگاه لایزال الهی سر به سجده شکر و سپاس برد؟
سپاس، از این جهت که آنان هنوز خود رادر محدوده خانواده بزرگ انقلاب دانسته ومی دانند.ونمونه اش همین حضور آقایان موسوی و کروبی و خاتمی که متاسفانه رسانه های مرتزق از بیت المال هنوز که هنوز است دست از هرگونه تهمت وفحاشی به آنان برنداشته اند و با لقب مسخره آمیز سران فتنه ازآنان یاد می کنند!
دردمندانه باید به این حقیقت تلخ اعتراف نمود که:
1- بعضی از دولتمردان ونخبگان سیاسی اصولگرا، با چشم پوشی ازبرخی از حقایق و واقعیتهای موجود وبا نادیده گرفتن بخش عظیمی از مردم به این تصور ونتیجه خطرناک رسیده اند که می شود با نا دیده گرفتن میلیون ها منتقد ومعترض هم این راه را طی نمود!
وکیست نداند داشتن چنین تصور وتفکری که شاه مقبور هم به آن معتقد بود برای ادامه حاکمیت نظام مقدس جمهوری اسلامی سمی کشنده و مهلک است!
2- ادامه روش سرکوب منتقدان ومعترضان و زندان کردن آنان اگرچه در کوتاه مدت ممکن است به ایجاد آرامشی در شرایط شکننده کنونی - که از قضا بسیارفریبنده است - در ذهن بانیان ومعتقدان این روشهای ناپسند که به هیچ وجه زیبنده جمهوری امام نیست منجر شده باشد اما این همه واقعیت نیست.سرکوب بخشی از آحاد جامعه و سوختن و از بین بردن سرمایه های ارزشمند نظام مانند آسیب به اعتماد عمومی ملت به حاکمیت، لطمه جبران ناپذیری به چهره و وجهه پر ازعطوفت نظام زده واگر خدای ناکرده این روند ادامه یابد ،خواهد زد و دراین صورت مردمی که به نظام معتقد بودند و برای برپایی آن جانفشانی ها کردند به این باور تلخ خواهند رسید که نظام چهره رحمت وعطوفت خود رانسبت به بخشی از مردم از دست داده است.
3- تلاش در جهت تقلیل طرفداران موسوی وبه تعبیر بهتر، منتقدان به نحوه برگزاری و اعلام نتیجه انتخابات و آمریکایی دانستن موسوی! ودیگران تلاشی بیهوده و ساده اندیشانه است و دردی را دوا نکرده ونمی کند. منتقدین چرا کم شده اند؟در این مدت نه ماهه چه اقدامی از سوی دولت در جهت اقناع آنها در این مدت شده است که آنها را نسبت به وضع موجود خوش بین نموده است؟ به گمان من آنها اگر بر تعدادشان اضافه نشده باشد که قراینی در این زمینه سراغ دارم کم هم نشده است.
4- باید خدا را شکر کرد که منتقدین در داخل خانواده انقلاب، پشت سر کسانی مانند موسوی وخاتمی وکروبی و..قرار گرفته اند که قطعا از خودی های انقلاب و از کسانی اند که حاضرهستند برای حفظ وحراست از انقلاب امام ومردم حتی جانشان رابدهند .اگر این رویه تهمت مسخره فتنه وادعای مسخره تر محاکمه سران معترض و در عین حال معتقد به نظام ادامه یابد آنگاه ممکن است جامعه معتقد به آنها نومیدانه نگاه خود رابه سمت وسوی دیگری که قطعا در داخل نظام نخواهد بود بکشاند که در این صورت از دست امثال خاتمی وموسوی وکروبی کاری ساخته نیست.
5- دامنه ناپختگی افراد نخبه باید هرچه کمتر بشود. اظهارات بعضی سیاسیون نشانگر این واقعیت تلخ است که متاسفانه در بعضی نخبگان، رگه های ناپختگی فراوانی دیده می شود.آنان باید درست و راست با مردم خود سخن بگویند و هرگز درک آنان را دست کم نگیرند.اینقدر عوام و خواص نکنند.مگرهمین عوام ها نبودند که به ندای امام لبیک گفتند و ما خواص را یا از زندان های شاه بیرون آوردند و یا به تبعید و فرار سیاسیون به خارج خط پایان کشیدند؟
6- در روندی که الآن وجود دارد صحنه سیاست به میدان مسابقه ای می ماند که در آن عده ای هم بازیگرند و داور بازی وهم تماشاچی و برگزارکننده بازی!
در کجای دنیا در عرصه رقابت وسیاست اینگونه عمل می کنند و اینگونه با حریف مسابقه می دهند که با کمترین مشاهده نشانه اعتراض وانتقاد ناراضی به روندبازی و قضاوت قاضی! دراعلام نتیجه بازی!کارت زرد وقرمز داور مبنی بر دستگیری و زندان ومحاکمه وحبس منتقد ومعترض بالا می رود؟ دراین صورت چه کسی از جناح رقیب که از رقابت خود دربازی گذشته نتیجه ای جز حبس وزندان و..نداشته در بازی بعدی حاضر به حضور در عرصه رقابت خواهدشد؟
7- بسیار ساده اندیشانه است تصور شود با برگزاری با شکوه بزرگداشت سالگردپیروزی انقلاب بخشی ازمردم، مساله انتخابات را به ورطه فراموشی سپرده اند.اینگونه نیست . اگر به این سخن اعتقادی نیست کافی است برای یکبارهم شده دست به یک خودآزمایی بزنند وبه منتقدین اجازه تجمعی آرام را در سرتاسر کشور بدهند. اگر متوجه حضور کم جمعیت شدند شادمانه! به روش های خود ادامه بدهند ولی اگر نتیجه چیز دیگری بود فورا و برای حفظ مابقی وجهه نظام از روندی که در پیش گرفته اند باز گردند و از مردم عذر بخواهند و آب رفته را البته اگر بتوانند به جوی باز گردانند.
8- هیچ انقلابی بدون انقلابیونی که آن را آفریده اند باقی نمی ماند.از اموری که برای برون رفت از این بحران وسر درگمی فوری می نمایاند آن است که می بایست به روند خروج و به تعبیر مناسب تر،اخراج نخبگان و انقلابیون از درون نظام وحاکمیت سریعا پایان داده شود.طرد نخبه ها از صحنه مدیریت جامعه و دعوت آنهابه الگوگیری از مردم! وادار کردن انقلابیون به سکوت وگوشه نشینی وعزلت واعتراف وتوبه وندامت وبردن آنها به ندامتگاه! نه تنها هیچ مشکلی را برطرف نکرده ونخواهد کرد بلکه به شهادت تاریخ بردامنه مشکلات موجود هم خواهد افزود.
9- ادامه روند و رویه کنونی بعضی مبنی بر ابجاد بغض ونفرت وتنفردربخشی ازجامعه نسبت به بخش دیگری از آن و مردم را با دامن زدن به احساساتشان در برابر یکدیگر قرار دادن، رویه ای صد درصد اشتباه، بی نتیجه وغیرعقلانی برای هرحاکمیت است.برای رضای خدا هم که شده قدری چشمها رابیشتر باز کنند وبه کسانی که باحضورمیلیونی خود در صحنه انتخابات آن همه شور وشعور وحضور آفریدند این همه تهمت وابستگی به خارج یا انتساب به امویان! نزنند واین همه برای موساد! و انگلیس! وانجمن پادشاهی! وته مانده های فاسد رژیم ستم شاهی پهلوی عامل وعوامل مفت ومجانی نسازند ونتراشند.این سیره حکومتی امام نیست. چرا اینقدرما اهل تهمت شده ایم ودست خود زنان عالم را از پشت بسته ایم!؟
دکتر غلامعلی رجائی
همه ساله در موسم حج شاهد شور و اشتياق مسلمانان در تدارک عيدسعيد قربان هستيم .
عيد قربان که فرداي روز عرفه مي باشد ، يعني حاجي شدن افرادي که به مکه مکرمه مشرف شده اند
حج تبلور نقطه اتصال دل به خدا در وادي اسلام است . سرزمين وحي و نزول قرآن و سرزمين هدايت انسان ها به سوي خدا توسط خاتم رسولان حضرت محمد مصطفي (ص) است . سرزميني که دل به نزديک ترين مکان براي قرب الهي نائل مي شود تا از اين سرزمين نظاره گر مرارت انبيا» و اوليا» خدا باشد که مظلومانه در اين راه شهيد شده اند .
آري در اين مراسم که حجاج در تدارک برگزاري اعمال و امور معنوي خود هستند ، خانواده هاي آنان نيز در ايران در تدارک برگزاري جشن عيد قربان و مراسم قرباني گوسفند هستند و اما در دزفول آئين عيدسعيد قربان تفاوت ديگري دارد .

مراسم جشن در شب عيدسعيد قربان از رسوم و آداب کهن اين مردم است تا اعلام کنند بستگان آنها به خانه خدا مشرف شده و حاجي شده اند . لذا براي اعلام اين خبر از گذشته هاي دور ، رسمي تحت عنوان بيرق زدن که موسوم به بيرق زنان يا بيرق زنون مي باشد ، رايج و متدوال است .در اين رسم به تعداد افراد خانواده حاجي ، بيرق هاي کوچکي که مثلثي شکل هستند ، تهيه مي شود و پايه هر يک از اين بيرق ها که شبيه پرچم مي باشد داراي طول هاي مختلفي است . مثلا طول اولين بيرق از يک يا 1/5 يا متر شروع شده و به نسبت افراد کوتاه تر مي شود . يعني به اندازه سن افراد خانواده براي هر يک از افراد ، يک بيرق زده مي شود که رنگ آنها سفيد و سبز است . رنگ سفيد که بيرق بزرگ است ، براي حاجي يا پدر خانواده است . اگر زن و مرد هر دو به خانه خدا مشرف شده باشند ، براي هر دو نفر آنها دو بيرق سفيد که باز هم طول پايه بيرق زن کمي کوتاه تر از بيرق مرد نصب مي شود و سپس به تعداد اولاد هر خانواده بيرق تهيه شده و در شب عيد قربان که در دزفول به شب بيرق زنان معروف است ، همه فاميل و بستگان و آشنايان در منزل حاجي جمع شده و پس از صرف شام و پذيرايي به اجراي مراسم مداحي و دعاخواني توسط مداحان اقدام به نصب بيرق ها در پشت بام مي کنند . پس از نصب هر بيرق و ذکر نام وي که همراه با خواندن اشعار محلي به گويش دزفولي است صلوات فرستاده و براي سلامتي آنان دعا مي کنند .امروزه نيز اين رسم کهن در دزفول با نصب چراغ هاي رنگا رنگ و بيرق ها را آذين بسته و سپس اقدام به ذبح قرباني مي کنند و بين فقرا و مستمدان تقسيم مي کنند . اين رسم تا پاسي از شب عيد قربان در منازل وخانواده ها ادامه داشته و مردم به جشن و شعرخواني مي پردازند .گفتني است حاجي قبل از رفتن به خانه خدا براي فاميل درجه يک خود هديه اي که به صورت عمده يک قواره پارچه و به عنوان خلعت يا خلعتنامه مي باشد ، تهيه کرده و براي خداحافظي و کسب حلاليت نزد آنها رفته و ضمن خداحافظي از آنها حلاليت مي طلبد . اين افراد نيز پس از بازگشت حاجي از مکه براي قبولي زيارت به نزد وي مي روند . اين رسم کهن تا به امروز در دزفول استمرار داشته و اميد است که هر ساله شاهد مراسم بيرق زنان همه دوستداران و محبان اهل بيت عصمت و طهارت (ع) باشيم
شهر دزفول اين روزها تبديل به يك پادگان نظامي شده است حمله توپ خانه هاي دور برد دشمن از ابتداي جنگ تا به امروز مرتب و بي وقفه ادامه دارد صداي آژير مرتب از راديوي شهر شنيده ميشود .
مردم راه فرار از توپخانه ها را رفتن به شوادانها مي دانند و شوادانها به يكديگر متصل شده اند تا در صورت مسدود شدن شوادان بتوانند از طريق شوادان همسايه خارج شوند.
اما اين اتمام كار نيست هنوز دوروز از حمله هواپيماهاي غول پيكر ميگ نگذشته است و مردم شهر هنوز از وحشت اين غولهاي آهني آرام نگرفته اند كه نا گهان صداي مهيبي به مانند زلزله تمام شهر را در خود مي لرزاند مردم وحشت زده به سمت محل انفجار مي روند ...
آري امروز 19 مهر ماه است روزيست كه مردم دزفول بايد با واژه اي تلخ به نام موشك آشنا شوند .موشك راه فرار و گريزي ندارد و ديگر شوادان هم چاره ساز نيست و هر جا كه اصابت مي كند محله اي را به خاك و خون مي كشد .
اما موشك آن چيزي نيست كه بتواند مردم دزفول را از شهر و ديارشان بيرون براند چرا كه مردم اين شهر به رهبر و هدفشان ايمان دارند و پايداري را سر لوحه كار خويش قرار داده اند
آنقدر ديگر حجم موشك بارانها زياد شده بود كه مردم موشكهارا از روي صداي آنها تشخيص ميدادند . موشک 3 متری یک نوع صدا داشت موشک 6 یا 12 متری صدای دیگری داشت.
زماني كه موشك باران شدت مي گرفت مردم به شهركهاي اطراف دزفول پناه مي بردند و با آرام شدن اوضاع دوباره بر مي گشتند ساختن خانه ها زير موشك باران شايد يك كار غير منطقي بود ولي همين باعث ميشد تا نوعي اميد در دلشان زنده شود مثلا" خانه ما پس از اينكه يك بار مورد اصابت موشك قرار گرفت دوباره تصميم به ساخت آن گرفته شد ولي يك روز قبل از اسباب كشي از شهرك به سمت خانه نو موشك دوباره آن خانه را به تلي از خاك تبديل كرد و بي شك اين خواست خدا بود كه با وجود اين حجم سنگين آتش تلفات بسيار كمتر از آن چيزي بود كه بايد باشد.
اما ايستادگي مردم در اين شهر تنها پايان كار نبود .مردم شهر زن و مرد بسيج شده بودند و براي تامين مايحتاج جبهه تلاش مي كردند و جوانان دزفول با تشكيل دادن تيپ 7 ولي عصر(عج)كه بعدها به يك لشكر تبديل شد حماسه هاي بزرگي را خلق كردند
ارتش بعث عراق به سركردگی صدام خون آشام درطول هشت سال دفاع مقدس، 176 موشك غول پیكرفراگ 7 واسكاد به شهردزفول شلیك كرد. هواپیماهای دشمن 489 بمب و راكت برسرمردم بی دفاع شهر فروریختند. آتشبارهای عراق باشلیك 5821 گلوله توپ نقاط مختلف شهررا ویران ساخت.
در این شهرستان حدود 19 هزار و پانصد واحد مسكونی، تجاری، آموزشی و مذهبی بین 20 -100 درصد ویران وبه تلی از خاك مبدل شد. اما با این همه جنایت وخوی وحشیگری، مردم مومن ومقاوم دزفول با تقدیم 2600 شهید ، 4000 جانباز، 452 آزاده سرافرازو147 مفقودوجاویدالاثر حماسه مقاومت و پایداری را در تاریخ درخشان انقلاب اسلامی ایران جاودان ساخت.
وشايد بتوان دزفول را شهري ناميد كه هيچ شهري در جهان به اندازه آن معني جنگ را درك نكرده باشد اما آنچه مردم اين شهر را از زمان جنگ وتا به امروز ناراحت كرد اين بود كه مسئولين زماني شعار (مو.شك جواب موشك)مردم دزفول را عملي كردند كه موشك روانه تهران شد
مردم دزفول در اين سالها صدام را موجودي مي دانند كه جلوه گر سيماي شيطان است و لعنت خدا را هميشه نصيب اين موجود مي كنند و به راستي خداوند خواست تا پايان صدام درس عبرتي باشد براي ديگر ظالمان ومرهمي باشد بر دل ستمديد گان وچه ذلتي از اين بالاتر بود كه يك ديكتاتور در كشور خودش وبه دست مردم خودش به دار آويخته شود .
گر چه امروز بيش از بيست سال از پايان جنگ گذشته است ولي هنوز هم ميبينيم در اين شهر جانبازاني را كه در اثر وخيمتر شدن اوضاعشان به شهادت مي رسند وموج گرفتگان ناشي از موشك بارانهاي دزفول را كه هر روز وضعيت آنها بدتر مي شود و هیچ نهادی از آنها حمایت نمی کند
بي شك آنچه باعث شد تا دزفول دوباده آبادتر از ديروز ساخته شود اراده مردم وعشق و علاقه آنها به شهرشان بود و امروز هم مردم دزفول هيچ توقعي از هيچ مسئولي ندارندچرا كه آنها با خداي خويش معامله كرده اند و اميد به آن دارند تا هدفي را كه براي آن جنگيدند و صبر و استقامت كردند روزي تحقق پيدا كند و دست آوردهاي اين نظام به دست افرادي تازه به دوران رسيده نابود نگردد وديگر شاهد آن نباشيم كه دلسوزان اين نظام هر روز كنار زده شوند
جنگي كه باصرف نظر از ظاهر تلخ ونفرت بار آن؛ كه جوانهايي را از ماگرفت كه ارزش جان يك تن از آنهارانمي شدحتي با عالم وآدم برابردانست واگر ميماندندايران ما غيرايران اكنون بود؛ گنجهايي بي پايان دراختيار ملت ما وحتي نسلهاي پس از ما گذاشت.
دراين سالهاي نه چندان طولاني؛ امام وملت ما مكتبي فراروي ملتهاي آزاده وغيرآزاده نهادند تا به مدرسه عشقي كه براي بشريت گشوده اندپاي گذارندو دربرابرفرهنگ عشقي كه درآن مدرسه تدريس مي شود زانوي ادب به زمين نهند.
دراين مكتب؛ پيرمردي كه درسينه دريايي اش امواج عظيم ايمان به معبود وعشق به مردم وميهنش ومحبت به نوع انسان موج مي زد و پرتوي از انوار الهي مولايش مهدي درصورت وسيرت او آن همه نورانيت ايجادكرده بود كه بعضي وكساني باديدن آن جذبه وتلالو نور رخسار او در نظر ونگاه اول درحسينيه جماران قالب تهي مي كردند ؛ به پشتيباني مردم خود يك تنه دربرابرهمه ابرقدرتها ايستاد و
- جنگي را رهبري كرد كه به شهادت اسناد دوست ودشمن 44 كشور درآن پشتيبان وهم پيمان رژيم بعث عراق شده بودند.
- جنگي كه براي اولين بار در طول نبردهاي چندصدساله اخير دوابرقدرت جهاني پشتيبان يك طرف اين جنگ نابرابر بودند.
- جنگي كه دروازه هاي زمين وآسمان رابرروي هم گشود.
- جنگي كه خاك نشيناني را خلعت سرخ شهادت پوشانيدو آنان راقهقهه زنان و سرمست از باده وصل به معراج آسمان كشانيد ودر مقابل؛ آسمانيان رابرخوان ضيافت خاكيان نشانيد.همانها كه بارها وبارها به دعاي امام ومردم وفرزندان شب خيز شان حامل مزده نصرت الهي به سلحشوران خداگو وخداجوي ايران بودند.
- جنگي كه امام؛ هموكه از فرزندان علي بود وخون حسين دررگهايش مي جوشيدفرمانده آن بود.
امام ؛آن پير دريادل اما در عمل جوان همو كه چنان دراين نبرد به نيروي مردم خود وبويژه جوانان ايران اعتقاد واعتماد داشت كه در ماههاي آغازين جنگ جواني بيست وهفت ساله – محسن رضائي ؛ هموكه امام مانند تمام بروبچه هاي جنگ اورا آقامحسن خطاب مي كرد- رابفرماندهي سپاهي گماشت ودركمال باوربه او از وي وسپاه ومردمش انتظار داشت اين جنگ نابرابر را با ايثاروفداكاري و همدلي با سائر نيروهاي مسلح باسرافرازي به پايان ببرند و بردند.
- جنگي كه صرف نظر از اينكه طولاني ترين نبرد مردم و نيروهاي مسلح ما در چند صدسال اخير با اشغالگران است تنها و اولين نبردي است- واميد كه آخرين نبرد ديگران باماباشد- كه درآن ايران به رغم اينكه در نبردي نابرابر گرفتار حمله غافلگيرانه كشور همسايه خود شده بود ؛ كه سازمان ملل پس از خاتمه آن رسما عراق و صدام را آغازگر اين جنگ به جهانيان معرفي كرد؛ حتي يك متر ويك وجب از خاك ميهن عزيز خود را دراختيار قواي اشغالگر نگذاشت..
- جنگي كه به رغم آغاز تلخ آن براي ملت ما پاياني شيرين داشت كسب اين نتيجه خوش از جنگ وقتي بيشتر شيريني خود را نمايان مي سازد كه همگان مي دانند ومي دانيم به شهادت نقشه ها ي موجود در كتب و منابع تاريخي چند سده اخير ايران و ديگر كشورها از زمان صفويان تاكنون ؛كشور بزرگ ايران نزديك به 3/1خاك خود را در اثر عدم موفقيت در جنگهايي كه با عثمانيها و روسها و انگليسيها در جنگ هرات داشته از دست داده است .و اين كم افتخاري براي ايران و ايراني نيست.
همين روزها در رسانه هاي خبري؛ الجنابي؛ محقق عراقي كه به اسناد .و دست نوشته هاي خصوصي ملك حسين شاه مقبور اردن دست يافته است ناگفته هايي درباره وضع روحي صدام در نبرد با ايران و رزمندگان شجاع آن از قول هم پيمان او را منتشر كرده است.
الجنابي مي گويد شاه اردن در يادداشتهاي خود نوشته است صدام در هفته هاي آغازين جنگ درحالي كه مبهوت دفاع و پايمردي ايرانيان در برابر حمله غافلگيرانه ارتش عراق شده بود در توجيه ناكامي ارتش اشغالگر خود در تماسي تلفني به او گفته است در محاسبات خود درباره ايرانيان دچار اشتباه شده و در تاييد توجيه خود افزوده است: ايرانيان مرگ را همچون آهنهايي ذوب شده در دستانشان نرم مي كنند و با چشم پوشي از جانهاي خود آگاهانه به استقبال مرگ مي روند و به مواضع ما حمله مي كنند.
شاه اردن در نقل قولي ديگر از صدام كه پس از حمله او به كويت از خود صدام شنيده در يادداشتهاي خود نوشته است: صدام با تحقير دولت و مردم وارتش كويت ـ كه در جنگ آن همه منابع مالي فراواني را در اختيار او گذاشتند و در بيمارستانهاي خود مجروحان عراقي را بستري مي كردند ـ به من گفت: مي داني چرا من در اشغال كويت لباس نظامي بر تن نكردم وبا لباس شخصي نبرد اشغال كويت را رهبري كردم؟ چون من در اين نبرد؛ مرداني را در برابر خودم نمي ديدم. برخلاف آن؛آنچه باعث شد در جنگ با ايران لباس نظامي بپوشم اين بود كه با مرداني با اراده آهنين و اهل جنگ روبرو بودم.
اما اكنون بر مردان جنگ چه مي رود؟ آناني كه با رهبري امام ؛كشور را از خطر تجزيه و سقوط رهانيدند و صدامي را كه به ملك حسين اردني مي گفت احساس مي كند روح سعد بن ابي وقاص در او حلول كرده!! تا ايرانيان را در قادسيه دوم نابودكند؛ به رغم آنه مه حمايتي كه جهان شرق و غرب و عرب از ارتش او مي كردند و در كمال غرور از پيروزيهاي روزهاي اول جنگ در تلويزيون عراق در برابر مردم وعده سخنراني در اهواز با تصرف يك هفته اي خوزستان و سپس يپشروي ارتش عراق به سمت تهران رامي داد در باتلاق مرگ ورسوايي گرفتاركردند و طعم تلخ شكست را به او چشاندند كه براي رهايي از اين بدنامي كه درميان ملت خود و اعراب نصيب او شده بود ناچار شد به فكر فتح كويت بيفتد تا با فتح اين كشور كوچك كه آن را استان نوزدهم عراق مي ناميد از خود درتاريخ چهره فاتحي بيادگار بگذارد!
مردان جنگ؛ اكنون كجاهستند و چه مي كنند؟ گفتم مردان جنگ؛ نه سرداران جنگ كه بخش اندكي از آنها هستند.
- همانها كه برخلاف بعضي محدود از همرزمان خود كه از طناب رابطه با اين وآن بالا رفته اند و در ازاي سابقه وآبروي جبهه اي كه از خود در نزد ديگران به عاريت نهاده اند و ثروتي هرچند حلال! اندوخته اند؛ وكودكانه باسيم و زر و ملك و منالي كه در اين معامله ؛ كسب كرده يانصيب آنها ساخته اند بازي مي كنند؛ تا دراين ميان و ميانه! چه سودي حاصل آنان گردد و عاقبت كارشان به كجا كشيده شود! مهر سكوت نهاده بر لب و دهان در پيچ و خم مشكلات زندگي خويش و نگران سرنوشت انقلاب و نظامي كه گوهر جان و جواني خود را بر سرآن نهادند مبهوت مانده اند.
- همانها كه امام؛ به آنها ارادت داشت و آنها را فرزندان خود مي دانست و به وجود آنها مي نازيد و از داشتن آنان بر خود مي باليد و افتخار مي كرد كه همانند آنها بسيجي است.
- همانها كه امام آرزوي آن را داشت كه خداوند او را در كنار شهدايشان بپذيرد.
- همانها كه امام آرزو مي كرد در سنگر و در كنار آنها در جبهه ها بود و از دين خدا دفاع مي كرد.
- همانها كه امام وقتي صحنه هاي پرشور اعزامشان به جبهه ها را درميان اشكهاي مادران و همسران و فرزندان خردسالشان مي ديد به حال شان غبطه مي خورد واز ديدن عزم و اراده استوار شان اشك شوق مي ريخت.
- همانها كه امام در ديدار هاي حضوري با آنها به صراحت اعلام مي كرد كه افتخار مي كند از هوايي استنشاق مي كند كه آنها در آن تنفس مي كنند.
و مگر مي شود عاشقانه تر از اين سخن گفت؟
- همانها كه به يمن دعا و توسل و نيايشهاي شبانه شان فرشتگان الهي مكرر و مكرر به زمين نازل شدند و رزمندگان دين خدا را ياري كردند.
- همانها كه اكنون عده اي تازه به دوران رسيده و قدر نشناس به اميد چند روز كسب شوونات عاريتي ! دنيا ومافيها!يا به حريم همسران سرداران شهيدشان مي تازند وآنها راكه پس از شهادت همسران شهيدشان درتبعيت از حكم خدا همسر گزيده اند موردطعنه وتخطئه قرار مي دهند.
و يا بزرگان آنان را فقط مردان جنگ دانسته وآنان رامرداني ناتمام پنداشته و براي اداره كشور ناتوان مي دانند؛
و يا براي يزرگ نمايي رفقاي كوچك خود كه بيش از چند صباح در جبهه نبوده اند به چهره مردان جنگ؛ چنگ مي زنندو با ناديده گرفتن آن همه تعريف و تمجيد و ستايش امام و ملت از آنها؛ برحماسه هايشان ديده مي بندند واعلام مي كنند اگر رفقاي دولتمرد امروزشان بودند نمي گذاشتند امام جام زهر پذيرش قطعنامه رابنوشد!
راستي اينان كه اكنون چوب حراج بر گذشته و سابقه و خدمت و تلاش همه زده و مي زنند و شيفته خود شده اند ديروز؛ و در روزهاي آتش و خون مبارزه با شاه و در روزهاي جنگي كه سختي هر روزش به قيامت مي ماند و مرگ برهنه و در همه سو خود را در جبهه ها نمايان ساخته بود و از مقابل مرداني مرد ؛كه حيثيت او را به سخره و بازي گرفته بودند مي گريخت ؛كجا بودند و سر بر كدام بستر عافيت نهاده بودند و اسناد مبارزه و زندان و تبعيد و مجروحيت و مقاومتشان در كدام گنجينه پنهان مانده است كه ملت را از مشاهده آن بي نصيب گذاشته اند؟!
افسوس كه جنگ را قيامتي نبود و نيست تا حساب كاهلان و قاعدان آن از حساب كساني كه در روزهاي آتش وخون سر از پا نمي شناختند معلوم شود اگر جنگ را قيامتي بود بدهكاران ديروز در كسوت مدعيان امروز به ميدان نمي آمدند تا در ازاي جنگي كه نكرده و در آن غائب بوده اند آبروي مردان جنگ را براي خود مصادره ومطالبه كنند.
آنها اشتباه مي كنند كه امروز؛ مردان خاموش جنگ تمام شده اند مردان جنگ؛ مانند جنگ تمام نشده اند و با چشماني باز و دلي فراخ در انتظار آنند كه دست تقدير ومشيت الهي با نشان دادن مدعيان كار آمدي و سرآمدي ! آنان را از عزلت و غربتي كه نشستگان ديروز! نصيب آنان كرده اند به در آورد تا دوباره با ترك كار و در س و مدرسه و مزرعه و حجره و با نثار همه هستي خود؛ ايران و ايراني را به اوج عزت و افتخار و سربلندي و شرف برسانند و آن روز ديرنيست.
دکترغلامعلي رجائي
